سکوت سرشار از ناگفته هاست،مارگوت بیکل – ترجمه احمد شاملو

مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو ۱
مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو ۲
سکوت سر شار از ناگفته هاست!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
وهر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند .
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است .
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من .
 
 
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.
گوشی که،
صداها و نشانه ها را در بی هوشی مان بشنود.
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد وبپذیرد .
 
 
و زبانی که در صداقت خود ما را از فراموشی خود بیرون کشد .
و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده سخن بگوییم .
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است .
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد .
 
از بخت یاری ماست شاید ،
که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمیآید
یا از دست می گریزد .
 
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.........
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم .
حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور میکنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود .
 
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستریم .
 
پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وا نهم سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم
و آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش .
 
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
 
سپیده دمان از پس شبی دراز
آواز خروسی می شنوم از دور دست
و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام !
 
زخم زننده، مقاومت ناپذیر ،شگفت انگیز و پر راز و رمز است
آفرینش ،و همه آن چیز ها که شدن را امکان می دهد .

هر مرگ اِشارتیست به حیاتی دیگر ......
 
این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت،
و همچنان استواری به و فادار ماندن به راهم ، خودم ،هدفم و به تو
وفایی که مرا و تورا به سوی هدف راه می نماید.

جویای راه خویش باش از اینسان که منم در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنم حقیقت را، آزادی را ،خود را،
در میان راه می بارد و به بار می نشیند دوستی که توانمان دهد
تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
در وجودهر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی راهی بیراهه ای
طرح افکندن این راز راز من و راز تو
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است .
 
بسیار وقت ها با هم از غم و شادی هم سخن ساز می کنیم .
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .
 
به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به در آیی
من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.
 
پیش از اینکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم که کسی را دارم که
احساسم را اندیشه و رویایم را زندگی ام را با اوقسمت کنم
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود .
 
حلقه های مداوم پیاپی تا دور دست
تصویردرست صادقانه
باخود وفادار می مانم آیا؟
یا راهی سهل تر اختیار می کنم .
 
بی اعتمادی دری است خود ستایی و بیم چفت و بست غروراست .
وتهی دستی دیوار است و لولا است
 زندانی را که در آن محبوس راه خویشیم
دلتنگیمان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
تو و من توان آن را یافتیم که بر گشاییم که خود را بگشاییم .
 
بر آنچه دلخواه من است حمله نمیبرم
خود را به تمامی بر آن میافکنم.
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست راهی به جز اینم نیست .
 
اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم
میان ما همبستگی از آنگونه می روید که زندگی ما
هر دو تن را غرق در شکوفه می کند
 
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
وگر نه میشکنیم بال های دوستی مان را
با در افکندن خود به دره شاید سر انجام به شناسایی خود توفیق یابم

شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم می‌پیچد،
باد می‌وزد و طوفان در می‌رسد،
زخمهای من می‌فسرد .
یخ آب می‌شود در روح من در اندیشه‌های من،
بهار حضور توست، بودن توست .

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم. وگرنه می‌شکنیم بال‌های دوستی‌مان را.

یکدیگر را می آزاریم
بی آن که بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی....

دستی که گشاده است
می برد
می آورد،
رهنمونت می شود
به خانه ای که
نور دلچسبش گرمی بخش است.


از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده

مارگوت بیکل

2 دیدگاه ها
ایمیل محفوظ می ماند.